![]() |
![]() |
|
| روزهای من |
|
در خانه ی پدری یک پاسیو ( گلخانه ) بزرگ داشتیم که هر سه ضلعش شیشه ای بود و بین دو اتاق خواب واقع شده بود و یکی دیگه از ضلع هاش به اتاق نشیمن باز میشد . یکی از اون اتاق خوابها اتاق من بود . این پاسیو پر بود از گلدونهای یاس و شمعدانی .... گلدونهای پیوندی که مادرم علاقه ی فراوانی به اون داشت این پاسیو بر خلاف پاسیوهای دیگه که از سنگ فرش شدند از ماسه های درشت فرش شده بود و شکوه خاص خودش رو داشت . گاهی اوقات مادرم با جمله ی مادر جون به حسن یوسف ها آب بده برای دقایقی کلید این فرمانروایی رو به من میداد . این فرمانروایی به خاطر پرنده هایی بود که در پاسیو بودند و باید مراقب می بودیم که پنجره ها بسته باشند . یک مبل راحتی کنار اتاقم گذاشته بودم و ساعتها به این پاسیو خیره میشدم و رفت و آمد و بازی این فنچ ها و قناری ها رو تماشا میکردم اون قدر که کلی از زمان درس خواندنم رو از دست میدادم همه ی اینها رو گفتم که یک قصه ای رو بگویم که همیشه یاد آوریش برایم دردناکه ........ یک روز از روزهای کودکیمون مادرم به دلایلی به بیمارستان رفت و ما ماندیم و خانه خالی از مادر . خیلی سخت بود ،برادرم که اون موقع 5 ساله بود خیلی گریه و بی تابی میکرد . یک روز نزدیکهای ظهر برادرم ناپدید شد و هر چی دنبالش میگشتیم پیداش نمیکردیم من که خودم هم دختر بچه ی کوچکی بودم به گریه افتاده بودم و از نبودن برادرم خیلی ترسیده بودم یک ساعتی پیداش نکردیم تا این که توی همون پاسیو پیداش کردم ......... دویدم توی پاسیو و محکم بغلش کردم ....... سرش و گذاشت توی سینه ام و گریه کرد . همون طور که گریه میکرد میگفت من مامانم رو میخواهم . نمیدونم چرا این صحنه این طوری توی قلبم روی روحم نقش بسته ....... هر وقت خیلی دلم میگیره اون پاسیو اون اشکها اون ترسی که داشتم همه با هم ظاهر میشه و کمک میکنه تا بیشتر ناراحت باشم ............ ای خدا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:54 توسط لیدا |
|
|
توی حیاط خونمون یک باغچه بزرگ به شکل ال داشتیم . پر از درختچه های گل رز . با تولد هر کدام از ما پدر و مادرم یک در خت و یک بوته گل برای ما کاشته بودند . بوته ی گل رز هر کدام از ما بعد از چند سال دیگه به درختی بزرگ تبدیل شده بود . بوته ی گل رز خواهرم اون قدر بزرگ شده بود که دیگه روی زمین سرازیر شده بود و مادرم اون رو به دیوار انتقال داد و سرتاسر دیوار شده بود گل رزهای قرمز با عطری دل انگیز اما بوته ی گل رز من صورتی بود و حالا شده بود مثل یک درخت بزرگ پر از گلهای صورتی خیلی بزرگ دیگه هیچ وقت نمونه اون گل رو ندیدم . سالها بعد به علت باز سازی خانه همه ی درختها کنده شد درخت آلبالویی که برای برادرم کاشته شده بود درخت زرد آلو درخت هلو درخت انجیر درخت سیب بزرگی که پایگاه تفریحی خواهر و برادرم بود ،درختی که هرگز موفق نشدم ازش بالا بروم . درخت توت قرمزی که عاشقش بودم . از صبح دلم برای باغچه ی خونمون تنگ شده .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:49 توسط لیدا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 19:11 توسط لیدا |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 10:8 توسط لیدا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 14:8 توسط لیدا |
|
|
وارد یک دنیا ی جدید شدم . دنیای انرژی ها . دنیای مریدینها و کانالهای انرژی و دنیای طب سوزنی احساس متفاوتی به دنیا پیدا کردم خیلی دنیام قشنگ شده خیلی خوشحالم و خداوند رو بی نهایت سپاسگذارم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18:44 توسط لیدا |
|
|
خواص سنگها
بسیاری از مردم به سنگها و جواهرات صرفاً از دید زیور آلات و زیبایی و با قیمت و ارزش آن می نگرند. اما بعضی از نویسنده : مصطفی نظری http://erfanmeta.persianblog.ir/tag/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:6 توسط لیدا |
|
|
بدون انرژی هیچ کاری انجام نمیشود فقط زمانی که به حد کافی انرژی داشته باشیم میتوانیم درست بیندیشیم و مسائل را با بینشی دقیق و صحیح مورد ارزیابی قرار دهیم. زمانی که انرژی کافی داشته باشیم میتوانیم به مسائلی که برایمان اهمیت دارند و کارهایی که باید انجام شوند، بپردازیم اما فراموش نکنیم تنها هنگامی میتوانیم احساس خوشبختی را درون خویش پیداکنیم که از انرژی ذخیره شده کافی برای افزایش کیفیت همه کارها در زندگی برخوردار باشیم. در بدن ما برای تداوم حیات فعل و انفعالات بسیاری بهطور خودکار انجام میشود فعل و انفعالاتی که هیچگاه به آن فکر نمیکنیم، ما میتوانیم از این فعل و انفعالات بدن خود انرژی لازم را خلق و احساس خوشبختی را از هر آنچه که هماکنون در پیش رو داریم به دست آوریم، پس انرژی مثبت به یکدیگر بدهیم. ● شور و نشاط، تضمین خوشبختی
برگرفته از :مجله خانواده سبز http://erfanmeta.persianblog.ir/tag/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:0 توسط لیدا |
|
![]() این آریا بد جونم , عزیز خاله که الهی قربونش برم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 9:45 توسط لیدا |
|
|
بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها می گویند اگر انسان بتواند فقط ۱۸ ثانیه روی چیزی که واقعاً می خواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب می کند.
اگر این ۱۸ ثانیه بتواند تا ۶۸ ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد. در نگاه اول شاید این عدد ۶۸ ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. ۶۸ ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد می گویند که تمرکز به مدت ۶۸ ثانیه هیچ کاری ندارد!؟ خب آیا شما هم همین طور فکر می کنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز ۱۸ ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف می شود. ایدهای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر می شود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و … ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط ۶۸ ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن.
بدون اینکه ۶۸ ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. هر ساعت ۶۰ دقیقه است و شبانه روز شامل هزار و چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این ۱۴۴۰ دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم ۶۸ ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!! به راستی این فکر پر جست و خیز که نمی تواند ۶۸ ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئناً به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و ۶۸ ثانیه آن را مهار کنیم. ۶۸ ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. ۶۸ ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. ۶۸ ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و ۶۸ ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم. کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. ۶۸ ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می بینی که می توانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 23:19 توسط لیدا |
|
|
سیستم زندگیم به کل عوض شده . هر روز از صبح زود کارهای خونه رو انجام میدهم تا وقت بیشتری برای کشیدن نقاشی داشته باشم . گاهی مینویسم و گاهی کتابهای کتابخونه رو نگاهی میندازم و یکی اشون رو بر میدارم یک نگاه اجمالی و دوباره میرم سراغ بوم و قلم . اون قدر از آمیخته شدن رنگها با هم لذت میبرم که گذر زمان رو نمیفهمم . دیگه یادم رفته که وبلاگی داشتم . و یا ناراحتی . اما دلم برای همه اتون تنگ شده . دلم برای راز تنگ شده رازی که به یک باره وبلاگش ناپدید شد . دلم برای المیرا جونم تنگ شده . دلم برای نیکی جونم تنگ شده . دلم برای کودک تنگ شده . دلم برای آرتای عزیزم تنگ شده . دلم برای دریا جونم این عروس خانم خشگل با احساس تنگ شده . دلم برای مامان دو قلوها تنگ شده . دلم برای گیتا تنگ نشده چون دوست دبیرستانم و یک ماه یک باری با هم تماس داریم و قرار چند روز دیگه با بچه ها جمع بشیم و اون رو هم میبینم . دیگه این که خواهر خوبم همین روزها فارق میشه و من بعد از ۹ ماه انتظار قرار این آقای آریا بد رو ببینم هر چند از پشت کمرا اما خوب ما هم این جوری خاله شدیم . نمیدونم کی بغلش میکنم شاید وقتی سبیل داشته باشه و من هم دیگه این حسها رو نداشته باشم تازه اش هم همش ترس این رو دارم که وقتی من و ببینه شروع کنه با زبان بیگانه با من حرف زدن و من هم بی سواد
ای بابا بگذریم همتون و دوست دارم . و به خدای بزرگ میسپارمتون . راستی داداشی گلم هم داره داماد میشه همه با هم دست .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 17:12 توسط لیدا |
|
|
کم هزينه ترين لذتهاي دنيا !!!
وقت زيادي ميخواهد و نه پول زيادي. پس منتظر تغييرات زياد در يه روزي که معلوم نيست کي باشد نباشيم ... در کوچکترين اتفاقات عظيم ترين تجارب بشر نهفته است .
2- سعي کنيم بيشتر بخنديم.
بسياري از لذت ها نه وقت زيادي ميخواهد و نه پول زيادي. پس منتظر تغييرات زياد در يه روزي که معلوم نيست کي باشد نباشيم ... در کوچکترين اتفاقات عظيم ترين تجارب بشر نهفته است .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:50 توسط لیدا |
|
|
بار خدا یا مرا چه شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تنهایم ٬ تنهای تنها ٬ دلی پر ازنمیدانم ........ شاید غم ٬ شاید کسالت ... نه خوب میدانم ٬ تنهایم ............ چه شد که تنها آفریدیم ٬ چگونه شد که این همه غم دادی مرا ٬ آن روز که مرا ساختی ٬ آن روز که مرا تک درختی آفریدی ٬ از چه به شاخه هایم غم را پیوند زدی ؟؟؟ این آب که ریشه های وجودم را تغذیه میکند از کجا نشات میگیرد ؟؟؟ بار خدایا آن لحظه که خلقم کردی ٬ آن لحظه که مرا معشوقه کردی ٬ آن لحظه که فرموده ای ساختی ما را برای آرامش یکدیگر ........ اشتباهی رخ نداد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نعوذ بالله چه میگویم من ؟؟؟ مگر تو اشتباه میکنی !!!!!!!!!!! پس آن لحظه چه رخ داد ؟؟؟ آیا مرد بالفطره دزد بود ؟؟ یا آن لحظه که آرامش را از من ربود سکوت فرمودی ؟؟؟ یا نه شاید آن لحظه که آرامشم را ربود تو مرا عشوه گری عطا فرمودی ......... چه بیهوده ابزاری است ........... بار خدا یا سوالی دیگر : آن لحظه که مرد را ساختی و همه ی حق را در چنته اش نهادی خیال ساختن مرا داشتی ؟؟؟ نعوذ بالله تو از هر انجام و غیر انجامی آگاهی .... پس چگونه است که در این دیار همه ی حق را به این مرد داده اند ؟! شایعه بوده ؟؟! تو نداده ای !!!!!!!!! آه بار خدایا من به تو می گویم مردان حق مرا ربوده اند ...........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9:22 توسط لیدا |
|
|
امروز تولد همه ی زندگیم
تولد اون که سراپا عشق ٬ اون که
هر لحظه عشق رو به زندگی من تزریق کرد
همه ی زندگیم
تولدت مبارک
مامان گلم
دوستت دارم تو بهترینی
هزار ساله باشی
عزیز دلم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 10:0 توسط لیدا |
|
|
سکوت ٬ و من بی اختیار مینویسم . جنجال ٬ هیاهو ٬ و من بی اختیار سکوت میکنم . شب ٬ سکوت ٬ هیاهوی مغز من و بی خوابی و صبح که فراموش کرده بیاید و خورشید که دلهر ه ای برای آمدن ندارد . من و همه ی احساسم تنهایی و همه ی سکوتش از این بی کلامی خسته ام ٬ از این احساس سر درگم خسته ام مرا پناهی نیست ...........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 15:5 توسط لیدا |
|
|
خیلی راحت گفت : تو زنی .......... تو باید بفهمی ٬ خواهش میکنم درک کن ٬ تو یک زنی ................ من یک زنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این یعنی چی ؟؟ یعنی درک کنم که نباید حرف بزنم ؟؟ نباید به احساسم اهمیت بدهم ؟؟ در مورد تربیت فرزندم نباید نظر بدهم ؟؟ نباید پدر و مادرم و دوست داشته باشم ؟؟ نباید عید داشته باشم ؟؟ نباید انتخاب کنم ؟؟ نه نمیتونم قبول کنم ...... چرا میگه من زنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نمیبینه که من یک انسانم ؟؟
من انسانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:14 توسط لیدا |
|
|
ساعته ده صبح بود .مامانی گفته بود که صبح زود راه میافتیم . به ساعت نگاه کردم یک حساب سر انگشتی کردم و گفتم ساعت ۱۲ زنگشون میزنم و به یک مسیج با این سوال که سلام خوبید ؟ کجائید ؟ بسنده کردم ............. ساعت ۱۲ شده بود . اما مامانی جواب مسیجم رو نداده بود . مسیج رو دادم برای داداشی اون همیشه آن لاین .......... ساعت ۲ بعد از ظهر بود و هیچ کدوم جواب نمیدادند ............... ساعت ۳بعداز ظهر شد . سردم شده بود . هر انشگتم و اون قدر شکسته بودم اون قدر صدا داده بود که دیگه نرم شده بود . شماره ی بابا رو گرفتم خاموش بود شماره ی مامان خاموش بود و داداشی همیشه آن لاین هم خاموش صدا هنوز توی گوشم میپیچه ( دستگاه مورد نظر خاموش است ) یک ساعتی میشد که طول و عرض خانه رو طی میکردم ........... سر گیجه گرفته بودم دستهام یخ کرده بود طفلی دخترم با نگاه نگرانش هر لحظه همراهیم میکرد اما حرف نمیزد صحنه ها رهایم نمیکرد ............ اون قدر صحنه های دلخراش رو توی ذهنم تکرار کردم تا بالاخره زدم زیر گریه ................. چطور میشه این همه مدت جوابم رو ندهند . آخر اگر خط نمیداد یک حرفی!!!!!!!!!!!!!!!! مرتب میگفت خاموش است ............. آقای شوهر زودتر از هر شب آمد خانه ............ چی شده چرا این قدر سفید شدی ؟؟؟ چرا این قدر گریه کردی ............ با گریه ی بلند گفتم مامانم جوابم رو نمیده درست مثل یک بچه مهد کودکی که منتظر مامانش بوده و نیومده ...... از کجا جوابت رو نمیده رفته بودند ........... حالا جوابم رو نمیده ............. و برایش تعریف کردم یک لبخند زشت زد و گفت تو همیشه عادت داری نگران باشی نه بابا هیچی نیست دلم میخواست داد بزنم ........... دوست داشتم هر آن چه که به زبونم میومد نثارش کنم اما مثل همیشه سکو ت کردم ساعت ۷ شب شده بود هنوز خبری نداشتم اون قدر گریه کرده بودم که دیگه نفسم بالا نمیومدم یک پتو انداخته بودم روی پاهام و منتظر بودم منتظر خبرهای بد .............. خدایا چه لحظات سختی بود یک مرتبه موبایلم تکون خورد نگاهش کردم زده بود مامان دوباره خواندمش آره مامان بود گفتم الو.................. مامانی گفت سلام گلم داد زدم مامان آخه کجایی ؟؟؟؟ مامانی گفت عزیز دلم چی شده بلند گریه کردم مامانی گفت عزیز دلم خودت رو ناراحت نکن چی شده بلند گریه کردم مامانی دوباره برایم زنده شده بود داداشی گوشی رو گرفت چی شده آبجی بلند داد زدم شما ها من رو کشتید چرا خاموشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانی گوشی رو گرفت عزیز دلم ما از یک مسیر جدید اومدیم ساعت ۱۰ تاز راه افتادیم راه رو تفریحی اومدیم گریه نکن گلم .................. مسیر کلا آنتن نداشت گفتم خدا رو شکر مامانم خدا رو شکر ببخشید بد حرف زدم دوستت دارم مامان خوبم مامان عزیزم هزار ساله باشی ....................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 16:16 توسط لیدا |
|
|
سلام به همه ی دوستهای خوبم امروز اومدم بلاگفا و متاسفانه بلاگفا خدمات نمیداد دوستهای خوبم بنابر شرایطی که فعلا دارم تنها هفته ای یک بار میتوانم کانکت بشوم ولی همون هفته ای یک بار به همتون سر میزنم به استثنای امروز که کلا بلاگفا قطع بود . فراموشم نکنید من میام
دوست جون خیلی اومدم ولی نشد وبلاگت رو باز کنم بای تا هفته ی دیگه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 19:28 توسط لیدا |
|
|
سلام به همه ی دوستهای خوب و گلم
اون قدر خوش حالم که فقط خدا میدونه ( یک آیکن و تصور کنید که یارو در حالی که داره میخنده داره مثل بارون بهار هم گریه میکنه ) شاید با خودتون بگویید این دیوونه است یک روز خوشحال و یک روز ................ اما این یکی خیلی فرق داره امروز بهترین خبر دنیا رو شنیدم
بچه ها من خاله شدم
دارم از خوشحالی دیووووووووووووووووووووووووونه میشم
از همین جا به خواهر گلم تبریگ میگویم و بعد به شوهر خواهر خیلی خیلی خوبم
به امید روزی که بغلش کنم و .................................... وای خدا
بچه ها برای خواهر گلم دعا کنید تا این مدت رو به خوبی سپری کنه
عزیز دلم خیلی دوست داشتم کنارت بودم و مادر شدنت و رو با یک جشن کوچک جشن میگرفتیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:27 توسط لیدا |
|
|
این جناب شوهر ما عادت دارند که هر شب حدودهای ساعت 11 شب به بعد ، دو لیوان شیر گرم با کلوچه ای یا بسکویت خوش طعمی، شیرینی مخصوصی میل کنند ( البته ساعت 4 و 5 صبح که گرسنه میشوند و بنده حقیر رو صدا میفرمایند که در حال ضعف هستند که بماند ). از همین رو همیشه از این جور تنقلات خریداری میکنه و میده دست ما . دیروز ظهر وقتی اومد خونه توی سبد خریدش چندتا بسکوییت که طرح فوق العاده شیک ، فانتزی وخوشمزه داشت نظرم و جلب کرد. یکی از اونها رو برداشتم و یک دیدی انداختم که اگر در رژیم مبارک نبودم و موقع ناهار هم نبود حتما بللللللللللللللله . طرح روی بسکوییت یک ویفر خیلی توپ رو نشون میداد که کاکائو و کرم سفید داشت ازش میریخت و یک کاکائو نصف شده دیگه که از بین اون هم مغز فندق مبارک زده بود بیرون و نرخ ویفر گرامی هم حاکی از این بود که بله احتمالا خیلی خوشمزست . حالا با خودتون میگوید این چقدر شکمو !!! بله این جانب با کمال شجاعت اعتراف میکنم که هر آن چیزی که مربوط به شکلات و کاکائو و خانواده ی محترم ایشون باشه عقل بنده رو ضایع میکنه . خلاصه شب شد و ساعت 11 و موقع دیدن یار . ما هم دور از چشم شوهر محترم ( چون خیلی گیر میده که نخور چاغ میشی )به ظرف شیر که بر روی گاز میجوشید لیوان دیگری اضافه نمودیم که اگر حجاب یار کنار رفت و بر وفق مراد ما بود ، بله دیگه با یک لیوان شیر در همون پناهگاه همیشگی ( آشپزخانه رو میگم ) به دیدار یار نائل بشیم . بله دوستان گرامی شیر جناب شوهر رو در لیوان مخصوصش ریختیم و چند ویفر و کلوچه هم در سینی گذاشتیم و بردیم خدمت همسر . بللللللللللللله آقای شوهر هم لبخندی زد و ظرف رو از ما گرفت و تشکری کرد و خیلی با صبر و حوصله ابتدا کمی از شیرشان نوشیدند و بله نوبت به محبوب ما رسید که ........... چشمتان روز بد نبینه !!!!!!!!! یک ویفر خشکیده که معلوم نبود توی کدوم جهنمی درست شده بود به ما لبخندی زد و ما از لبخندش کم مونده بود سکته کنیم شوهر هم که دستهایش مثل آدمی که موش دیده بی حرکت مونده بود ، یک نگاهی به من انداخت و گفت این دیگه چی ؟؟؟ شانه هام و بالا انداختم و گفتم : من بی گناهم این خرید خودت !!! دقیقا شبیه عروسی بود که در ساعت مقرر مشخص میشد که اون زیر ها عوضش کردند . آبله رو ، کچل ، کور ، تازه شل هم نبود کلا پاهاش مصنوعی بود . اما خوب چادر گرون قیمت و شیکی سرش بود . خلاصه این که همه ی ویفرهای محترم رو ریختیم سطل آشغال و اون شیر اضافیه بود که در قرار گاه آماده شد بود ، آره همون و میگویم اون رو هم ریختیم توی یک لیوان و بعد از خنک شدن گذاشتیم یخچال ........ این هم از دیشب من ...............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 9:46 توسط لیدا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:44 توسط لیدا |
|
|
سلام سلام به همه دوستهای عزیزم ........ سلام به آبجی خانم گلم ......... از همتون معذرت میخواهم ....... بابت این که نگرانتون کردم ........ خدا رو شکر خیلی بهترم و از این که دوستهای به این خوبی دارم خوشحالم از دوستی که لطیفه های زیبا برایم گذاشته بود و این همه درکم کرده بود بی نهایت متشکرم ........ و در آخر از خواهر گلم که این همه نگرانش کردم و باعث دلخوریش شدم یک دنیا معذرت خواهی میکنم ......... هفته ی خوبی رو برای همتون آرزو میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 9:19 توسط لیدا |
|
|
ارسال مطلب جدید ......... چرا اومدم برای چی بازش کردم ..... از خودم متنفرم .. از بلاگفا هم متنفرم .... از همه چیز متنفرم ... به دستهام نگاه میکنم از دستهام متنفرم .... از این صندلی ... از کلماتی که مرتب توی ذهنم تکرار میشه ... دستهام توان نداره یک جوری چرا نمیتونم بیانش کنم از این داستانهایی که توی ذهنم مثل کرم وول میخوره از شخصیتهاشون فکم سنگین دندونهام نه یک درد که از پشت سرم شروع شده نمیدونم شاید از قلبم ریشه گرفته حالم خیلی خراب من چرا این جا هستم اساسا مشکلم چیه ؟ من مقصرم یا اون ازش متنفرم چرا نمیدونم شاید از خودم متنفرم حتما همین طور از این شخصیت تو خالی مسخره بدم میاد تحمل صبر شکوه این کلمات توی ذهنم چی میخواهد مشکل منم یا دیگران پیاده روی برای چی اس ام اس داده که بریم پیاده روی حالم ازت به هم میخوره تب دارم دارم چرند میگویم ولی دوست دارم بگویم دوست دارم همه عالم بدونه که ازت متنفرم تب دارم گلویم درد میکنه درد فکم کشیده تا پای چشمهام کامنت امید خستگی کلمات بی پایان تکرار و تکرار تخم مرغ یک صدای مبهم که توی گوشهام من یک آدم عوضی ام من خسته ام من دیوونه ام باید زنجیر داشته باشم جای من این جا نیست تیمارستان من مستحق تیمارستانم آره ای کاش میشد خودم بروم قلبم تپید مادرم مادرم چی میشه بابا ................. دوست دارم لباس بپوشم نه با همین لباسها همین شکلی دوست دارم بروم از این جا از همه نکبتی که اطرافم و پر کرده اون قدر بروم تا پاهام از حرکت بیافته اون قدر که دور بشوم چی دارم مینویسم پیاده روی آرامش چه جوری با کی با تو ازت متنفرم ازت متنفرم من مردم خودم مردم مرده بودم یا تو من و کشتی مرده متحرک خسته شدم کاشکی یک من و از پای این سیستم لعنتی بلند میکرد گاز و پاک نکردم میخواهد بیاد که بریم پیاده روی ازت متنفرم ولی مجبورم چرا مجبورم کی مجبورم کرده چی سرم اومده داره مینویسه ق این بدبخت هم روی قفسش چرت میزنه شاید هم ناراحت که چرا باهاش حرف نزدم چه سکوت گندی باید بروم بروم پیاده روی چرا باید بروم شاید هم نروم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 18:10 توسط لیدا |
|
|
وقتی رفتی همه ی دنیام تاریک شد .. وقتی رفتی گفتم دیگه همدم ندارم .. وقتی رفتی تنها شدم .. وقتی رفتی هر روز دنبال یک راه بودم راهی که من و به تو متصل کنه .. وقتی رفتی هر شب برایت اشک ریختم .. در تاریکی در تنهایی .. وقتی رفتی تنها شدم .. وقتی رفتی دوباره دست به قلم شدم .. وقتی رفتی برای کوچکترین ارتباط دلهره کشیدم .. و اشک ریختم وقتی رفتی همه بهانه هام شدی تو .. وقتی رفتی صفحه مانیتورم شد همه امیدم .. وقتی رفتی برای کوچکترین خبری از تو صفحه کیبرد شد همه دل خوشی هام .. از ثانیه ای تنهایی استفاده میکردم تا خودم و برسونم به اون طرف .. همه نگاهم به این سیستم لعنتی بود .. همه گریه هام این جا بود روبروی این صفحه .. همین جا .. گریه های بلندی که گاهی اوقات از از اختیارم خارج میشد .. وقتی رفتی بی پناه شدم .. اما این صفحه شد پناهم .. چون تو رو نشون میداد وقتی رفتی از دل تنگیهام نوشتم .. و خواستم که تو بخونی .. یک وبلاگ باز کردم .. و برایت نوشتم صفحه نظراتش شده بود یک پل .. یک پل پر از عابر .. عابرهای خوب .. یا بی تفاوت .. مهربون .. اما بی خبر از دل من .. وقتی نظر میگذاشتی .. وقتی میومدی .. میخوندمشون بارها و بارها .. با نوای ای الهه ناز و با چشمهای سیاهت .. با خنده های صدفی ات و دل به ظاهر بی خیالت .. تا این که یک پل دیگه وصل شد .. اسمش یاهو بود .. چقدر وقتی باز نمیشد عصبی میشدم .. هر روز صبح میدیدمت .. یادت چقدر غیبت میکردیم .. یادت تو تاریکی برایم حرف میزدی .. یادت عروسکهات و نشونم دادی .. یادت حیاط خونتون رو دیدم چقدر خوشحال شده بودم .. صدای پرنده ها رو یادت با اون شکوفه های ریز .. آخرین دفعه هم تابلو هات و نشونم دادی .. و یاهوی من قطع شد .. و من هر روز میومدم کنار پل اول .. هر روز نه هر ساعت .. شاید نشانی از تو باشد .. عطری .. رد پایی .. شاید گلی .. اما نیومدی .. از دل تنگی ایم نوشتم .. باز هم نیومدی شبها گریه کردم ... شاید به خوابم بیایی .. ولی نیومدی .. اما دیشب خوابت رو دیدم .. مثل همون روزها سر حال و شاد ... وای چقدر سبک ام امروز .. دنیای نامردی .. نمیبخشمت .. یادت بغلت کردم .. یادت گفتی گریه نکن .. یادت گریه نکردم .. هنوز آغوش گرمت رو احساس میکنم .. نمیبخشمت .. خیلی ازت ناراحتم .. دیروز میخواستم وبلاگم و پاک کنم .. صبح هم اومدم که پاکش کنم .. اما نه دلم نیومد .. آخه نظرهای تو هنوز هستند .. همونهایی که هر روز بازشون میکنم و میخونمشون .. همونهایی که بهانه گریه کردنهام .. نمیبخشمت .. خیلی نامردی .. خیلی نامردی .. خیلی نامردی هر روز کنار پل منتظرت موندم .. اما این تو بودی که نیومدی خوش باشی .. همه ایام .. همه ثانیه ها ... اون قدر خوش که بیش از این فراموشم کنی دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 9:51 توسط لیدا |
|
|
خود کشی دو نفر عاشق و معشوق به واسطه کثرت علاقه به یکدیگرو فرار از خیانت به زناشویی خویش
یکی از روزنامه های پاریس در تاریخ( 17 ژوئیه 1862 م ) داستان غم انگیز زیر را منتشر مینماید . خانم پالمیر خیاط بود و با پدر و مادرش در یک جا زندگی میکرد . این خانم علاوه بر زیبایی جمال دارای اخلاق خوب هم بود لذا خیلی از موسسه های خیاطی میخواستند این خانم برای آنها کار کند . ولی خانم پالمیر از میان همه ی موسسه ها آقای ب را که نسبت به وی احساس علاقه هم میکرد انتخاب نمود . ولی همین خانم در اثر خواست پدر و مادرش که آنها را زیاد دوست میداشت با آقای د که دوست آقای ب بود ازدواج کرد زیرا پدر و مادرش از حیث ثروت او را انتخاب کردند . البته این ازدواج دوستی آقای ب و د را به هم نزد آنها بیشتر اوقات با هم بودند لکن این ازدواج علاقه خانم پالمیر را نسبت به آقای ب کاهش نداد بلکه علاقه ی آقای ب هم به وی زیادتر شد و این رشد علاقه در اثر تلاش و جدیت خانم پالمیر و اقای ب بود که میخواستند این علاقه را که غیر مجاز بود از خود دور کنند تا هم خانم پالمیر به وظیفه ی زناشویی خود خیانت نکند و هم آقای ب به دوستی خود با آقای د خیانت نکند . در نتیجه آقای ب هم با یک خانم کوچکتری ازدواج کرد . چون میخواست آتش عشق خود
را که نسبت به خانم پالمیر داشت خاموش کند و سعی هم میکرد که زنش را دوست بدارد . آنها چهار سال متوالی با آن عشق شدید خود زندگی کردند بدون این که
خیانتی بکنند . بخصوص که آقای د شوهر خانم پالمیر ، اغلب اوقات با آقای ب بود و او را به منزلش دعوت میکرد . روزی بر حسب تصادف دو عاشق و معشوق تنها یکدیگر را ملاقات کردند . پس از مذاکره با هم تصمیم گرفتند
که خود را از این زندگی زجر آور نجات دهند و یگانه راه خلاصی از آن را
انتحار دانستند .این بود که فردای همان روز که آقای د برای انجام کاری
بیشتر روز را در خانه نبود آن دو عاشق و معشوق پس از نوشتن نامه های طولانی
که در آن علت خود کشی خویش را بیان کرده بودند و گفته بودند که چون نمیخواستیم به وظیفه زناشویی و دوستی خیانت کنیم لذا تصمیم به انتحارگرفتیم . خواهش کرده بودند که آنها را در یک قبر دفن کنند و بعد هم خود را با گاز خفه کردند . وقتیکه آقای د به خانه آمد و جسد آنها را دید و از مضمون نامه ی آنها آگاه شد به درخواست آنها احترام گذاشت و آنها را در یک قبر دفن نمود . چندی بعد چند نفر پیشنهاد کردند که موضوع این دو نفر در مجمع روحی پاریس مورد
تحقیق قرار بگیرد وقتی که جلسه روحی برقرار شد روح مرشد مطالب زیر را عنوان
کرد : آن دو نفر عاشقان انتحار کننده نمیتوانند به درخواست شما جواب مثبت بدهند و در این جلسات حاضر
شوند . زیرا من آنها را دیدم که وجودشان را وحشت و اضطراب و وحشت از فضای ابدیت پر کرده و به زودی نتیجه ی اعمالشان را خواهند دید شما بعد از 8 روز میتوانید با آنها تماس بگیرید . آنها حاضر میشوند ولی هیچ کدام آن دیگری را
نمیبیند .بلکه میان آنها یک شب تاریک بسیار طولانی قرار گرفته است .
در جلسه ی بعدی توانستند با روح خانم پالمیر ارتباط بگیرند و مکالمات زیر را انجام بدهند : س- آیا آن دوستت را که با هم انتحار کردید میبینی ؟ ج- من چیزی نمیبینم حتی آن ارواح راکه در قبر من قبلا دفن شده بودند آنها را هم نمیبینم . چه شب تاریکی است این جا چه حجاب ضخیم ظلمت مرا گرفته است من به هر طرف نگاه میکنم تاریکی و ظلمت وحشت آور مرا احاطه کرده است . س- وقتی که پس از مرگ از حال انتقال بیرون آمدی چه چیزی را احساس کردی ؟ ج - احساس عجیب ، من در آن واحد احساس کردم که در میان سرمای شدید و گرمای
شدید هستم که سرما به تمام رگهایم نفوذ میکرد ولی گرما فقط در پیشانیم بود . چیز عجیبی است . طاقت فرساست من احساس میکنم که برف و آتش مرا احاطه کرده
اند من گمان میکنم که دوباره خواهم مرد . س- آیا رنج جسمانی احساس میکنی ؟ ج- بلی من هم در روی زمین جسمم در رنج است و هم روحم در عالم ارواح . س - منظورتان چیست که هم در این جا و هم در آن جا معذبی ؟ ج- عذاب جسم را در سرم و عذاب روحی را در قلبم احساس میکنم س - آیا تو فکر میکنی که به طور دائم آن طور خواهی بود ؟ ج-
بلی احساس میکنم که همیشه چنین خواهم ماند و من حتی گاهی صدای خنده جهنمی
را میشنوم و صداهای زشت را می شنوم که این کلمه را میگویند ( همیشه چنین خواهی ماند ) س - تو گفتی در تاریکی هستی و ما را نمیبینی ؟ ج
- من شما را نمیبینم ولی میتوانم بعضی از سخنان شما را بشنوم چون من فقط
یک نقاب سیاهی در جلوی چشمانم دارم که گاهی صورت سری را در آن میبینم که
گریه میکند ( شکل سر در آن نقاب ظاهر میشود ) . س - وقتی که دوستت را نمیبینی آیا نمیخواهی به او فکر کنی او اکنون این جاست ؟ ج-
آه از او حرف نزنید . زیرا بهتر است که من اکنون او را فراموش کنم . چون
من میخواهم آن نقش سر را که در نقاب من ظاهر میشود محو کنم . س- آن شکل سر چگونه است ؟ ج- آن شکل سر یک مرد غمناک اندوهناک است که من مدت زیادی روی زمین با او بودم ( منظور شوهرش است ) . و بعد جلسه را ترک کرد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 17:14 توسط لیدا |
|
|
ارتباط با اقای سانسون - این شخص یکی از اعضای قدیمی جمعیت روحی پاریس بوده و در ( 21 آوریل سال 1862 ) وفات یافت بیماریش سرطان بوده است . وقبل از مرگش تاکید میکرد که حتما پس از مرگ من با شما ارتباط خواهم گرفت . علما پس از وفاتش اقدام به ارتباط با وی گرفتند تا این که در 23 آوریل در همان غرفه ایکه جسد او را گذارده بودند ارتباط برقرار شد که نتیجه آن چنین بود روح - با صوت گفت من به در خواست شما جواب میدهم تا به وعده خود وفا کرده باشم س- آقای عزیز ما هم به وعده خود وفا کردیم و اقدام به ارتباط با تو نمودیم تا وظیفه خود را انجام دهیم حال بگو چگونه توانستی با ما ارتباط بگیری ؟ روح - این عنایت خاص خداوند است که به روح من اجازه داده با شما ارتباط بگیرم و من ازشما هم به واسطه پاکی نیتتان تشکر میکنم . س - ما از مرگ تو بسیار متاثریم به طوریکه میخواهیم از تو بپرسیم که اکنون در چه حالی آیا رنجی را احساس میکنی ؟ روح - حال فعلی من جدا خوب است زیرا از رنجهای گذشته کوچکترین اثری در وجودم نیست و تازگی طبق اصطلاح شما انتقال از حیات زمینی به حیات روحی ، همه چیز را برایم غیر مفهوم کرده بود چون ما ارواح در حالت انتقال نیروی تمییز روشنی را نداریم که بتوانیم جریان حالت انتقال خود را کاملا درک کنیم ولی من قبل از آن که بمیرم از خداوند درخواست کرده بودم که به من اجازه بدهد با این کسانی که دوست دارم ارتباط بگیرم و خداوند در خواست مرا اجابت نمود . س- چقدر وقت پس از مرگ توانستید تمیز خود را دریابید ؟ ج - پس از 8 ساعت زیرا خداوند این عنایت را به فرمود و نمیدانم چگونه از او سپاسگذاری کنم س- آیا برای تو محقق است که زیاد از جهان ما دور نشده ای ؟ و اکنون خود را جزو ساکنین جهان زمینی نمیدانی ؟ ج- با تاکید میگویم که اکنون من خود را جزو شما ساکنین زمینی نمیدانم ولی به زودی به شما نزدیک خواهم شد تا شما را در آن رسالت دعوت به نیکی و محبت ، یاری کنم و همان بزرگی و ترقی که در زندگی زمینی برایم فراهم کردید مرا ملزم به یاری شما میکند . چنان که من اکنون ایمان واقعی را درک میکنم و میدانم ایمان صحیح همان ایمان به وجود روح و بقای آن پس از مرگ میباشد چون این ایمان است که آدمی را در زندگی زمینی به سوی پاکی و محبت و نیکی می کشاند . من اکنون بسیار قوی هستم و وطنم فضاست و در چشم اندازم نور خداوند بزرگ است که در فضا میدرخشد . و من خیلی علاقه داشتم که به فرزندانم در باره مسایل روح سخن بگویم چون آنها در اثر غفلت و عناد توجهی به مسایل روحی ندارند . س- از جسد فیزیکی تو چه اثری در تو باقیمانده ؟ ج- این جسد سفت و پست را میگویی ؟ بلی آن باید به خاک برگردد تا من خاطرات خود را که از همه ی آن کسانی که با من تماس داشتند حفظ کنم . ولی این گوشتی که سالیان درازی وطن روح من بود و رنجها و مشقات را تحمل کرد تا روح من کاملتر شود ، من از او سپاسگذارم چون او روح مرا در آن جهان پاک کرد و تو ای جسدم به من با رنج خود مقامی دادی که مستحق آن بودم و به همین جهت بود که توانستم به زودی با شما سخن بگویم . س- آیا همه افکار خود را تا آخرین لحظه مرگ و انتقال حفظ کردی ؟ ج - بلی روح من همه آن ملکاتی را که در جهان زمینی کسب کرده بود با خود همراه داشت البته قدرت دید را از دست داد ( یعنی دید با حواس پنجگانه مادی ) ولی من اکنون احساس دید مخصوصی دارم که حتی تا حدودی آینده خود را مشاهده میکنم و همه جریان گذشته حیاتم در حافظه ام به روشنی تجلی دارند و حتی میدانم آخرین فکرم هنگام مرگ ، ارتباط با شما بوده که اکنون موفق شده ام و بعد از آن هم از خداوند خواستم که به من اجازه بدهد به شما کمک کنم تا آن آرزوی قلبی ام بر آورده شود . س- آیا تو در آخرین لحظاتیکه در جسد فیزیکی ات نفس میکشیدی میدانی چه احساسی داشتی ؟ ج- بله میدانستم حیاتم به تدریج خاموش میشود ولی نمیدیدم به عبارت دقیقتر روحم خاموش میگردد و بعد هم وقتی شخص از مرحله انتقال میگذرد می بیند به جهانی افتاده که هر چه در آن هست مجسم کننده نعمت و عظمت میباشد . البته من با مرگ حواس پنجگانه خود را از دست دادم ولی دیدم با یک رشد و حیاتی پر شده ام که قابل توصیف نیست و بعد از آن کوچکترین رنج و المی را احساس نکردم . س- آیا تو کارهایی که ما نسبت به جسد و قبر تو میکنیم میفهمی ؟ بله دوست عزیز میفهمم چون میدیدم دیروز و امروز به محلی که جسدم بود رفتی و بسیار شاد شدم پس من برای این سعادت فعلی خود خداوند رحمان را سپاس میگویم و شکر میکنم .
پس از گذشتن دو روز ازدفن آن روح همان روح دوباره داخل جمعیت روحی پاریس در تاریخ 25 آوریل حضور خود را چنین اعلام کرد ای دوستان من در کنار شما هستم س- ما جدا از مکالمه ای که در روز دفنت با ما کردی خوشحالیم و این خوشحالی ما هنگامی کامل تر میشود که تو صحبت خود را با ما تمام کنی و ما را تعلیم بدهی ؟ ج- من هم خوشحالم و اکنون هم آماده ام تا فکر شما را کاملتر کنم س- تو هر چه که در باره حالت جهان ارواح ، برای ما بگویی و به ما بفهمانی برای ما ارزش تعلیمی دارد ، زیرا تفکر و درک غلط مردم از جهان ارواح ، سبب شده که اغلب مردم به جهان روحی ایمان نداشته باشند . پس از سوالهایی که ما میکنیم تعجب مکن . ج- تعجب نمیکنم و در انتظار سوالهای شما هستم . س- آیا میتوانی بر ما منت بگذاری و بگویی وقتی که از حالت انتقال خارج شدی چه دیدی ؟ آیا میتوانی شکل و صورت آنها را برای ما رسم کنی ؟ ج- وقتی که توانستم به خود آیم و آن چه را که در جلوی درکم میگذرم ادراک کنم . نخست مانند یک آدم گیج و مبهوت بودم ، نمیتوانستم همه جریانات را از هم تشخیص دهم زیرا تشخیص و تمیز در این جهان یک مرتبه به آدم دست نمیدهد . بلکه به تدریج و در مدت طولانی به دست می آید . ولی یکی از علامتهای عنایت خداوند به من این بود که به من اجازه داد همه ملکاتم یک جا به من برگردد . در آن هنگام دیدم عده ی زیادی از دوستان خالصم در اطراف من هستند و همه آن ارواحی که ما را راهنمایی میکنند در اطراف من بودند آن هم با حال نشاط و خنده و شادی که از سعادت و رفاه آنان حکایت میکرد . این بود که نفس من توانست بدون تاخیر و رنج از حالت انتقال به سرعت خارج شود در آن موقع خود را در فضای آزاد احساس میکردم و آن چه را که دیدم نمی توانم با کلمات شما زمینی ها بیان کنم به زودی نزد شما باز خواهم گشت و از محل سعادت خود برای شما سخنانی خواهم گفت البته در آن حدی که خداوند بزرگ به من اجازه دهد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:41 توسط لیدا |
|
|
تحقیقات شارل ریشیه در مورد تجسدات دکتر شارل ریشیه (charles richit) پس از مقاومت طولانی در برابر علم روحی جدید عاقبت متوجه ی تحقیقات روحی عمیقی میشود . شارل ریشیه در سال 1850 متولد و در سال 1935 در سن 85 سالگی وفات یافت این شخص عالم و استاد فیزیولوژی شد و در سال 1905 ریاست جمعیت بحث روحی لندن را قبول کرد . این شخص نه تنها در طب و فیزیولوژی عالم بود ، بلکه در روانشناسی هم استاد بود . در عین حال شاعر و ادیب و نویسنده هم بود . شال ریشیه به هزارها آزمایشات روحی اقدام کرد . که بعضی از آنها را با مدیومی اسپانیایی انجام داد . در حضور او حرکت اجسام جامد بدون وسیله ی مادی ظاهر میشد . همچنین تصویر بیرون آمدن ماده ی اکتوپلاسم را از بدن مدیوم ضبط نمود . ریشیه نتیجه ی تحیقیات سی سال خود را در کتاب مهمی به نام ( مسائل طولانی ماورای روح ) تشریح نمود او میگوید تجسداتی که با مدیومی مارتا بیرو ظاهر میشوند ، بسیار مهم بودند . حاضرین در جلسه عبارت بودند از ژنرال بویل - زنش و دو پسر و دختر کوچک مدیوم که یکی به نام ماری و دیگری بول . همه اینها از پرده ی اطاق استتار فاصله داشتند نور قرمز کافی بود مارتا بیرون در اطاق استتار نشسته بود . من شخصا مراقب او بودم . پس از گذشت مدتی نزدیک به یک ساعت ، پرده ی اطاق استتار باز میشود به طوریکه آدم میتواند مارتا بیرو را که در روی صندلی خود کاملا به خواب عمیقی فرو رفته است ببیند . علامت حیات در وی به حدی بود که ما میتوانستیم صدای تنفس او را بشنویم من کاسه ی مملو از محلول باریم را حاضر کردم و از روح متجسد خواستم که به داخل آن محلول تنفس کند ( یعنی نفسش را بیرون دهد ) بعد دیدیم که در اثر تنفس او به داخل محلول باریم ، وجود اکسید کربن به اثبات رسید مانند همه ی موجودات زنده و حتی میدیوم دمیدن او باعث حرکت موجی محلول باریم میشود . ریشیه ادامه میدهد که گرچه این آزمایشات برایم بسیار مهم بود لکن یک آزمایش دیگر به وجود آمد که خیلی مهمتر از اینها بود زیرا پس از این که مدت طولانی در اطاق نشستیم در نزدیکی خودم جلو پرده چیزی مانند بخار دیدم که رنگش سفید بود و از من 40 سانتی متر فاصله داشت . ابتدا به شکل قماش سفید در آمد یا دستمالی که به روی زمین افتاده باشد بعد بلند شده به شکل دایره ظاهر شد بعد به صورت سر در آمد که روی زمین بود . بعد دیدم به تدریج بالا آمد و شکل انسانی به خود گرفت مردی کوچک اندام بود . عمامه به سر داشت که رنگش سفید بود . ریش هم داشت . در جلوی پرده از سمت راست من به سمت چپم با قدمهای آهسته حرکت میکرد . وقتی که به نزدیکی ژنرال رسید ،چهار زانو روی زمین نشست . با صدای بلند حرف میزد . بعد هم جلوی پرده محو شد . بعد ریشیه اضافه میکند که صورتهایی از ارواح متجسد به کمک من و دیلان از آنها برداشتیم که بعدا دانشمند روحی اولیور لودژ با دیدن آن تصویرها گفت ( این تصویرها بهترین صورتهای روحی است که تا کنون دیده است ) در مورد پدیده ی تجسد باید به این نکته اشاره کرد که بنابر گفته ی دانشمند روحی ( ارنست بوزانو ) چون ارواح از لحاظ رشد عقلی که در جهان ارواح به آن رسیده اند با هم تفاوت دارند ، بنابر این اصل ، ارواحی که در آن جهان رشد عقل آنها کمتر است بهتر میتوانند با ما ارتباط بگیرند . اما ارواحی که تطور عقلی آنها بیشتر است ، ارتباط گرفتن آنها با ما یا مشکل است یاناقص است . وانگهی نباید این موضوع را فراموش کنیم که ارواح باید در استفاده از سیال روحی ( اکتوپلاسم ) هم تمرین کافی داشته باشند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:5 توسط لیدا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 17:42 توسط لیدا |
|
|
(چگونگی حرکت علم روحی در انگلستان و نام بعضی از جمعیت روحی در آن کشور )
هنگامیکه در انگلستان جلسات ارتباط با ارواح در خانواده ها شیوع پیدا کرد عده ای از کسانیکه همیشه خواهان حقیقت هستند به جمعیت جدلی لندن مراجعه نموده خواهان رسیدگی دقیق به این موضوع شدند . در جمعیت جدلی لندن برگزیده ترین علمای علوم مادی _ عضو بودند که بعدا نام آنها را بیان خواهیم نمود جمعیت در 1869 مرکب از سی و چهار عضو تشکیل شد . به موجب آن چه که در قطعنامه این جمعیت آمده هدف جمعیت از تشکیل آن این بوده که پس از تحقیق و بررسی های لازمه نظر نهایی خود را در باره ی این ظواهر روحی که به نظر آنها از اعمال خیال است ابراز دارند . کمیته جلسات خود را به طور منظم برای بحث در اطراف این موضوع تشکیل میدهد و هیجده ماه جلسات طول میکشد . عاقبت کمیته قطعنامه ای در سال 1817 صادر میکند و در آن قطعنامه به صحت و واقعیت همه آن ظواهر روحی تسلیم میشود که مفاد این قطعنامه یکی از مهمترین اسناد اصالت این علم محسوب میشود .
اعضای جمعیت علمای معروف به شر ح زیر : 1- سروژن لایک عضو جمعیت سلطنتی علمی بریتانیا 2- سر آلفرد راسل والاس - عالم زیست شناس معروف و عضو مجمع علمی بریتانیا 3- دی مورگان رئیس انجمن ریاضی لندن 4- سر ویلیام کروکس - عضو جمعیت سلطنتی انگلستان و عالم معروف فیزیک و شیمی 5- شارلس برادلاف عالم علوم عقلی کمیته ی اصلی به شش کمیته ی فرعی تقسیم شد این کمیته ها در حدود چهل جلسه برای تحقیق و آزمایش تشکیل دادند
عاقبت قطعنامه ای به این شرح صادر نمودند :
1- اصوات متنوع شنیده میشد مانند این که از فرشهای اطاق و دیوارها و زمین آنها بیرون می آمدند 2- اجسام سنگین و سفت حرکت داده میشد ، بدون این که انسانی در حرکت آنها دخالت کند 3- این حرکتها و صداها بر حسب در خواست حاضرین به وجود می آمد 4- پاسخهای درست به سوالات حاضرین داده میشد که جواب آنها را جز صاحبان خود آنها کسی دیگر نمیدانست 5- برای ظهور این حوادث وجود اشخاص معینی لازم بود ( منظورشان مدیومها بوده است ) 6- گاهای اوقات با حضور مدیومها هم ظواهر به وجود نمی آمد . پس از تجربه های مکرر اعضای کمیته ها ناچار شدند اعتراف کنند به اینکه آن چه که در این جلسات دیده اند کاملا حقیقت دارد در قطعنامه به مطالب زیر نیز اشاره شد
1- 14 نفر از اعضای کمیته شهادت میدهند به این که دستها و صورتهایی دیدند که کاملا آثار حیات در آنها مشاهده میشد . حتی آن دستها گاهی لمس میشدند . 2-پنج نفر از اعضای کمیته شهادت میدهند که موجودات نامرئی اجزای بدن آنها را لمس کردند و اغلب طبق در خواست خود حاضرین این کار انجام میشد 3- سیزده نفر از اعضای کمیته شهادت میدهند که آنها قطعات موسیقی زیبایی را از آلات موسیقی میشنیدند بدون این که دستی آن را به حرکت در آورد . 4- شش نفر شهادت دادند که آنها خبرهایی از حوادث آینده شنیدند که وقت حدوث آنهارا به طور دقیق یک روز و یا یک هفته بعد تعیین میکردند . علاوه بر اینها کمیته در قطعنامه خود به خبر دادن از غیب و معالجات روحی و آوردن گلها و میوه ها به داخل اطاقهای در بسته و دیدن نورهایی که در فضای اتاق که منبع آنها معلوم نبود اسم برده است قطعنامه کمیته در 500 صفحه منتشر شد که توضیح داده بود که اعضای کمیته ها از کسانی تشکیل شده بود که دارای اخلاق منزه بودند و هوش زیادی داشتند بنابر این احتمال هر گونه خدعه و توهم در این ظواهر منتفی است . این مطالب خلاصه ی آن سند مهم تاریخی علم روحی بود که از سال 1871 میلادی انتشار یافت و به بیشتر زبانها ترجمه شد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:4 توسط لیدا |
|
|
درباره تشریح ظواهری که به وسیله ی واسطه گران رواحی به طور عموم ظاهر میشوند .
باید توجه کرد که علم روحی جدید ، از تمایل عده ای به بحث بررسی در سیر حیات انسانی به وجود نیامده است. بلکه از بررسی اعمال ظواهری که توسط واسطه گران نمایان میشود ، پدید آمده است . که ما امروز همه آنها را به نام ( ظواهر واسطه گری ) می شناسیم و یا به نام ( آثار فوق عادت و یا ( ظواهر غیر متعارف ) می نامیم . این آثار و ظواهر در اختیار هیچکس نیست . حتی مدیومها نیز نمیدانند که چگونه و چه وقت این آثار ، به طور مرتب ظاهر میشوند . و گاهی هم اصلا ظاهر نمیشوند یا این که در بعضی مواقع در ظهور آثار پیشرفت میکنند ، ولی گاهی هم متوقف و یا ضعیف میشوند ؟ به طور کل گاهی مدیوم موهبت واسطه گری را از دست میدهد ، گاهی هم این استعداد پس از مدتی زیاد میشود و گاهی هم برعکس ضعیف میگردد و گاهی هم از بین میرود و دیگر هم بر نمیگردد . علت این تحولات برای علما و تجربه کنندگان روحی روشن نشده است .
تمامی آن چه که واسطه گران و یا علمای آزمایش کننده میتوانند در باره این ظواهر هنگام ظهور انجام دهند ، این است که وسایل آسان شدن ظهور آنها را تهیه نمایند که از جمله این وسایل و مقدمات این است که
1- راهنمایی دقیق و تنظیم کارهاییکه باید هنگام حدوث ظواهر انجام شود . 2- مراقبت دقیق و دائمی برای حدوث ظواهر 3- نشستن در تاریکی مطلق یا در روشنائی بسیار خفیف و کمرنگ و یا روشنائی قرمز 4- حضور یک و یا چند مدیوم در جلسه 5- حضور یک و یا چند آزمایش کننده و همچنین حضور چند نفر تماشاگر که همه این اشخاص در حال اننتظار دور هم جمع میشوند 6 - وجود توافق در میان حاضرین ، برای تعیین محل آزمایش
همه اینها مسایلی هستند که به برقراری ارتباط کمک میکنند .
(بیان چگونگی اکتوپلاسم و کیفیت تجسدات روحی )
شاید مهمترین ظواهر فیزیکی به طور عموم ناشی از وجود ماده ی مخصوصی منحصر به فرد که قابلیت شکل گرفتن ، و رنگ پذیری مختلف دارد به نام ماده ی اکتوپلاسم میباشد . این ماده نسبت به قدمت علم انسانی جدیدا شناخته شده است که دارای حالات و رنگها و شکلهای مختلف است .
و رنگ آن در میان رنگهای سفید و خاکستری و سیاه جریان دارد . همان طوریکه در غلظت هم مانند غلظت بخار آب و یا حبابها و کفها است و از لحاظ سفت و محکم بودن ، چنان است که گاهی ارواح میتوانند به وسیله ی آن جسم سخت و سنگین را مانند میز غذا خوری بلند کنند . هنگام خارج شدن از جسم مدیوم به شکل دود غلیظ دیده میشود . بعد هم بر حسب هدفی که موجود و یا موجودات حاکم بر جلسه روحی میخواهند شکل میگیرد و سفت میشود بهترین موقع مناسب بیرون کردن اکتوپلاسم از بدن مدیومها ، تاریکی شب و یا در نور قرمز تیره میباشد . عمل بر گردانیدن آن ماده به بدن مدیومها ، باید در تاریکی مطلق و یا روشنائی قرمز تیره ، انجام گردد . در غیر این صورت برای مدیوم ، ضرر جسمانی دارد چون گاهی اتفاق افتاده در اثر صدمه ای که هنگام برگردانیدن اکتوپلاسم به جسد مدیوم وارد میشود ، منجر به مرگ او میگردد . ماده ی اکتوپلاسم معمولا از منافذ جسم مدیوم مانند دهان ، بینی ، گوشها و احیانا از سوراخهای ریز پوست بدن و پاهای مدیوم ، بیرون می آید . ممکن است اکتوپلاسم هنگام خروج از بدن مدیوم ، صدها شکل به خود بگیرد که در کتابهای علمایی که اقدام به توضیح و بررسی اکتوپلاسم کرده اند ، شکلهای آن بیان شده است . کسانیکه در باره ی اکتوپلاسم آزمایش کرده اند زیاد هستند که از جمله ی آنها :
فون نوتزنح - دکتر اوکسلی - دکتر ریمرز - دکتر گوستاو جیلی - گیلن هاملتون - این ماده را دکتر شارل ریشیه عضو آکادمی طب و علوم پاریس ( اکتو پلاسم ) نام نهاد این ماده از دو قسمت مجزی تشکلیل میگردد قسمت اول به لفظ لاتین ( ECTO) یعنی در خارج و قسمت دوم ( PLASMA) یعنی چکیده ی خون این ماده از آب خون با وسایلی بیرون می آید که علم مادی هنوز آن وسایل را نشناخته است . و گاهی هم به آن ماده ( سیکوپلاسم ) یعنی ( پلاسمای روحی ) میگویند این ماده از ضفیره ی خورشیدی و یا از قلب او ( چون قلب محل اجتماع خون است ) و یا از بالای کتف ، یا از پاهای مدیوم بیرون می آید . استخراج این ماده از بدن مدیوم به مقدار لازم ، بستگی به میزان فعالیت روح عامل ، و بیهوشی مدیوم ، و اطاعت مدیومهای مرد و یازن از روح مسلط دراد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 10:49 توسط لیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|